|
|
 |
بـزک چــيــنى
بود نبود
ﺩﺭ ﺯﻴﺭﺁﺴﻤﺍﻥ ﺁﺒﻰ
دﺭ ﺯﻤﺎﻨﻬﺎﻯ ﭙﻴﺵ ﺍﺯ ﺍﻴﻥ
دﺭﺍﻴﻥ ﺩﻴﺎﺭ و ﺴﺭﺯﻤﻴﻥ
يک بزک بود. نام او بزک چينى بود . او سه چوچه داشت انگک ، بنگک ، کولوله سنگک.
يک روز پيش لز اينکه بزک از خانه بخاطر آوردن غذا براى چوچه هايش بيرون برود، به چوچه هاى خود گفت:
بزک چينى:
شما بايد بسيار متوجه باشيد ، قبل از اينکه شما کاملاً مطمين نشويد که من استم ، دروازه را به کسى باز نکنيد!
انگک و بنگک به مادر خود وعده دادند که دروازه را به کسى باز نکنند، و کلوله سنگک هم قبول کرد.
ناگهان کسى به دروازه ترقس زد .
انگک و بنگک: کيستى تو؟
گرگ: من بزک استم ، مادر شما!
انگک و بنگک: نى تو مادر ما نيستى ، ما دروازه را باز نميکنيم. تو گرگ غضبناک استى.
تنها کولوله سنگک فکر ميکرد که مادرش است .او گريه ميکرد ( صداى گريستن ) ، بدون اينکه از خواهر و برادر خود چيزى بشنود دروازه را باز نمود. ( صداى باز نمودن دروازه )
گرگ به داخل آمد و هر سه را خورد. وقتيکه بزک به خانه برگشت ، ديد دروازه باز است . اوشروع به پاليدن چوچه ها يش نمود ، آنها را نيافت. و بسيار غمگين شد.
او به خانه گرگ رفت و به دروازه ترقس زد ( صداى ترقس زدن دروازه )
گرگ ( خشمگين ) : کيستى سر بام لرزانک من ، خاک ريختاندى سر آش مهمانک من
بزک ( قهر آميز ):
من استم بزک چينى دو شاخ دارم باﻻى بينى.
تو انگک ، بنگک و کلوله سنگک را خورده يى .
آنها را دوباره بمن پس بده!
گرگ:
بلى من آنها را خورده ام و اما آنها را دوباره پس نميدهم.
تو بايد با من بجنگى ، هرگاه تو چوچه هايت را ميخواهى داشته باشى!
دﻻک: چرا تو اينقدر جيگر خون استى ؟
او از نا خوشى خويش حکايت نمود . دلاک برايش تسلى داد ، و برايش گفت که شاخ هايت را تيز کن.
بعدآ بزک دوباره بطرف گرگ رفت و ترقس زد.
گرگ خشمگين : کيستى سر بام لرزانک من ، خاک ريختاندى سر آش مهمانک من؟
بزک ( قهر آميز ):
من استم بزک چينى دو شاخ دارم باﻻى بينى.
تو انگک ، بنگک و کلوله سنگک را خورده يى .
آنها را دوباره بمن پس بده!
گرگ:
بلى من آنها را خورده ام و اما آنها را دوباره پس نميدهم.
تو بايد با من بجنگى ، هرگاه تو چوچه هايت را ميخواهى داشته باشى!
بزک :
من حاضرم باتو بجنگم. من نزد دلاک قريه ميروم ، تا اينکه شاخهاى خود را تيز کنم. من براى او پنير و مسکه ميدهم.
بزک رفت نزد دلاک. ا و شاخ هايش را خوب تيز نمود و از پنير و مسکه تشکر نمود. بزک نيز از خدمات او تشکر نمود.
گرگ هم از محصولات خويش چيزى طور تحفه براى دلاک با خود مياورد ، و در اينجاست که دلاک بسيار قهر ميشود و تمام دندانهاى گرگ را با انبور خود ميکشد و بجايش پخته ميگذارد.
زمانيکه گرگ با پوز کلان خويش بالاى بزک حمله ميکند و ميخواهد آنرا بخورد در اين حال همه دندانهايش از پوزش پائين ريخته و آنگاه بزک با شاخ هايش شکم گرگ را ميدرد و چوچه هايش را از شکم گرگ ميکشد و آزاد ميسازد. همه آنها بيرون ميايند و خود را به گردن مادر شان مى اندازند.
کلوله سنگک به مادرش وعده ميدهد که از اين به بعد اگر مادرش بخانه نباشد از خواهر و برادر بزرگ خود بشنود و به گفته آنها عمل نمايد. بعداَ آنها همه خوشحال شدند.

بچه پادشاه و پسرکاکايش
بود نبود
ﺩﺭ ﺯﻴﺭﺁﺴﻤﺍﻥ ﺁﺒﻰ
دﺭ ﺯﻤﺎﻨﻬﺎﻯ ﭙﻴﺵ ﺍﺯ ﺍﻴﻥ
دﺭﺍﻴﻥ ﺩﻴﺎﺭ و ﺴﺭﺯﻤﻴﻥ
يک پادشاه بود ، او يک تنها يک پسر داشت و او حالا به سن بلوغ رسيده بود و پادشاه ميخواست او را در امورات دولت دارى وارد نمايد . او پسر را گرفت و به او همه شش اطاق قصر را نشان داد . يک اتاق نسبت به ديگر اتاق قشنگتر بود و با سنگهاى قيمتى و زيورات مزين گرديده بود.
پادشاه:
اتاق هفتم خالى است و هيچکسى اجازه داخل شدن به انرا ندارد!
حکايت کننده:
يک روز شهزاده از پدر خواهش نمود تا بندل کليد ها را به او بدهد . او ميخواست بلاخره اتاقهارا ببيند. پدر کليد ها را به او داد . او به اتاق هفتم قصر رفت ( صداى باز شدن دروازه ) واقعاَ اتاق خالى بود . قبل از آنکه ميخواست اتاق را ترک نمايد نظرش به صندوق گردآلود افتاد او کنجکاو بود و صندوق را باز نمود و عکس يک خانم بسيار زيبا را ديد. از مقبو لى زياد اين خانم بيهوش گرديد ( صداى افتادن روى زمين ) . وقتيکه برخاست به پادشاه گفت .
شهزاده :
با اين خانم ميخواهم عروسى کنم.
پادشاه:
متاسفانه اين ممکن نيست . من تلاش کردم که او را پيدا کنم ، مگر به پيدا کردنش موفق نشدم.
حکايت کننده:
شهزاده افسرده خاطر نزد پسر کاکاى خود ابراهيم رفت و دل خود را خالى کرد . پسر کاکايش گفت:
ابراهيم پسر کاکا:
فردا اسپها را سوار ميشويم و من در قسمت پيدا کردن اين خانم ترا کمک ميکنم.
حکايت کننده :
ﺍى ﻤﻴﺩﺍﻥ
طﯽ ﻤﻴﺩﺍﻥ
ﺨﺍﺭﻯ ﻤﻐﻟﻴﺎﻥ
ﭽﮎ ﭽﮎ ﮔﻨﺠﺸﮑﺎﻥ
ﺩﺭﺍﺯﻯ ﮐﺭﺒﺎﺱ
ﮐﻭﺘﺎدﯽ ﺴﺨﻥ
آنها روزها اسپ سوارى نمودند ( صداى پاى اسپها ) بلاخره به يک خانه رسيدند و به دروازه ترقس نمودند
( صداى تک تک دروازه ) دروازه باز شد ( صداى باز شدن دروازه ) و آنها داخل اتاق گرديدند . دفعتاَ يک دختر داخل اتاق شد و براى مهمانان چاى آورد. وقتيکه شهزاده دختر را ديد بيهوش شد و به زمين افتاد
|
|
 |
|
|
|
|